مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

277

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ببست و سبحهء هزار دانه از گردن آويخت و علمى را كه كلاله‌هاى سرخ و زرد داشت ، گرفته ، بيرون آمد . نام خدا بر زبان همىراند و تسبيح همىگفت . و لكن در دل ، خيال حيلتى داشت و از كوئى بكوئى همىرفت تا اينكه بكوچه‌اى رسيد كه آن كوچه را رفته و آب زده بودند . و در آنجا درى ديد بلند كرياس كه عتبهء او را رخام و مرمر گسترده‌اند و مردى مغربى ، دربان آن در است . و آن خانه ، خانهء امير حسن شر الطريق بود . و او زنى نيكوروى داشت و در شب عروسى ، آن زن ، شوهر را سوگند داده بود كه جز او زنى نگيرد و بجز خانهء خود در خانه‌اى نخسبد . روزى از روزها امير حسن بديوان برآمد . هر اميرى را ديد كه يك پسر يا دو پسر همراه دارد . چون از ديوان بازگشت ، آينهء خواسته ، در آينه نظر كرد . سفيدى موى زنخ را بسياهى آن غالب ديد . خشمگين بنزد زن خود درآمد . زن ، او را سلام داد . امير حسن گفت : از من دور شو كه من از روزى كه ترا ديده‌ام ، خوشى از من دور گشته . زن گفت : اين سخن از بهر چيست ؟ امير حسن گفت : در شب نخست ، مرا سوگند دادى كه جز تو زنى نگيرم . امروز امرا را ديدم كه هر يكى پسرى همراه دارد . مرگ را بخاطر آوردم و از اينكه مرا پسرى و دخترى نيست ، محزون شدم . و هركس كه پسر ندارد ، نام او از صفحهء روزگار سترده شود . و سبب غم من اينست كه تو عقيم هستى . زن به او گفت : جرم از من نيست . كه تو خود ، سترونى . امير حسن گفت : چون از سفر بازگردم ، زنى خواهم گرفت . اين بگفت و از نزد زن بيرون شد . در آن هنگام ، دليلهء محتاله بر آن در رسيد و چشمش بر آن زن افتاد . با خود گفت : اى دليله ، به از اين نيست كه اين زن را از خانه بيرون برى و جامه‌ها و زرينه‌هاى او را بستانى . پس در آنجا ايستاده ، نام خدا همىبرد و تسبيح همىگفت كه زن امير حسن را چشم بر عجوزى افتاد كه جامه‌هاى پشمينه پوشيده ، بقبهء نور همىماند . زن امير حسن بگريست و با كنيزك خود گفت : بيرون شو و شيخ ابو على دربان را بگو كه اين شيخه را بدرون خانه راه دهد كه از دم و